روزگار آبرنگی

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست


عمری به سر دویدم در جست وجوی یار

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

این جست و جو نبود

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم

 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت

این است آن پری که ز من می نهفت رو

 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا کشید پی خویش دربدر

 این خوشپسند دیده زیباپرست من

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان

 در دورگاه دیده من جلوه می نمود

در وادی خیال مرا مست می دواند

 وز خویش می ربود

 از دور می فریفت دل تشنه مرا

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب

 دیدم سراب بود

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟

 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

بنما کجاست او               





نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 21:6 توسط پولک|



آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم

 مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت

 با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت 

چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت

در باغ دل شکفت گل تازه امید

 کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت

 پیچید بوی زلف تو در باغ جان من

 پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت

آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب 

بر گونه سپید سحر اشک واپسین  

وز پرتو شراب شفق بر جبین روز

 گل می شود مستی خندان آتشین

 آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب

بر روی آبگینه دریاچه کبود

 وز لرزه های بوسه پروانگان باد

 می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود

آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش

 در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب

وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست

 دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب

آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران

بر می گرفت از ره شب دامن نگاه

 در پرنیان نازک مهتاب می شکفت

نیلوفر شب از دل استخر شامگاه

 آنجا که می چکید سرشک ستاره ها

بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان

در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب  

مهتاب می کشید به رخسار گل زبان

در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال

راه بهشت گم شده آرزو گرفت 

چون سایه امید که دنبال آرزوست

دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت

آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر

 چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد 

خاموش شد ستاره بخت سپید من

 وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد

برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند

 آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست

برگشتم و درون دل بی امید من

 بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست    







نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 23:50 توسط پولک|

بانگ خروس از سرای دوست برآمد
خیز و صفا کن که مژده سحر آمد
چشم تو روشن
باغ تو آباد
دست مریزاد
هشت حافظ به همره تو که آخر
دست به کاری زدی و غصه سر آمد
بخت تو برخاست
صبح تو خندید
از نفست تازه گشت اتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد
گل به کنار است
باده به کار است
گلشن و کاشانه پر ز شور بهاراست
بلبل عاشق ! بخوان به کام دل خویش
باغ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
جام تو پر نوش
کام تو شیرین
روز تو خوش باد
کز پس آن روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد
رزم تو پیروز
بزم تو پر نور
جام به جام تو می زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که ببینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 15:41 توسط پولک|

نمی دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست

 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
 سیه داروی زهرآگین اندوه

 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 18:29 توسط پولک|


آخرين مطالب
» شب مهتاب
» دعوت زیبا
» اسم تو...
» خدا می دانست....
» سخت است...
» گیرم تمام دنیا...
»
» زندگی یعنی
» می خواهم همه ی دنیا باشم
» حافظه آب

Design By : Pichak